تبلیغات
ایران ایده آل - ملک الحیات در جبهه
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمنان بستیزد؟

ملک الحیات در جبهه

نویسنده :م. پورزکی
تاریخ:یکشنبه 25 فروردین 1392-01:17 ب.ظ


گفت و گو با جانباز 70 درصد؛ داوود عامری (قسمت دوم)

سه شنبه 20 فروردین 92


داوود عامری، از جمله رزمندگان دفاع مقدس است که حتی پس از قطع یکی از پاهای خود، تا آخرین روز جنگ، در جبهه جنگید.
 امروز به بخش دیگری از خاطرات او در گفت و گو با « بسیج پرس» می پردازیم.

خاطراتی که ثابت می کند، اگرچه جنگ پر از کشتن و کشته شدن بود؛ اما گاهی هم زندگی به انسان ها بخشیده می شد.

لذتی که در بخشش است در انتقام نیست

« بیست و دوم دی ماه سال 65 بود. در جزیره بوارین در خاکریزی دیدبانی می دادم که یک مرتبه متوجه یک عراقی زخمی در نزدیکی خودم شدم.

در حالی که تنها 150 متر با عراقی ها فاصله داشتیم او را اسیر کردیم. زخمی بودن او ما را به درد سر انداخته بود. برای همین بچه ها می خواستند او را بکشند.

حدودا 19 ساله بود. ترس تمام وجودش را فراگرفته بود. التماس می کرد که او را نکشیم.

می گفت: انا مسلم، انا شیعه! عکس امام علی (ع) را هم از جیب درآورده بود و مدام نشان می داد.


با این حال بچه ها مصمم بودند که او را بکشند. این وقت بود که من تصمیم گرفتم نگذارم چنین اتفاقی بیافتد. اصرار کردم که او را نکشند. گفتم اسیر است و باید با او مدارا کنیم. هر طور بود آن ها راضی کردم که از کشتن این پسرک دست بردارند.

4 نفر بودیم. بازو های او را گرفتیم و روی یک پتو خواباندیم. هر طور بود او را به آمبولانس رساندیم.

دو آمبولانس منتظر مجروحان خودی بودند. راننده یکی از آن ها یک پیرمرد جا افتاده و نورانی بود؛ اما راننده آموبلانس دوم یک جوان بود.

راننده جوان، مجروح را که دید پرسید: عراقی هست؟ گفتم: بله.

گفت: او را ببرید گوشه یک خاکریز بگذارید و خلاصش کنید.

عراقی که متوجه شده بود، با نگاهش از من کمک می خواست. در همین حین، راننده پیر، جلو تر آمد و با مهربانی به پشت شانه های راننده جوان زد و گفت: لذتی که در بخشش است در انتقام نیست. گفتن چنین جمله ای در آن شرایط بحرانی، چیز معمولی نبود.

برای همین من از این کار او واقعا لذت بردم.

گفت که عراقی را در آمبولانس او بگذاریم و ما هم چنین کردیم.

پیر مرد گفت که خیالم راحت باشد و بروم. اما من باز هم همان جا مانده بودم.

حس می کردم که عراقی با بودن من، احساس امنیت بیشتری می کند.»


دهان او پر از گِل شده بود


« چند شبی از عملیات کربلای 5 گذشته بود.

چند نفر از رزمنده ها برای تجدید نیرو به سنگر رفته بودند و استراحت می کردند که بر اثر حمله دشمن تخریب شد.

4 نفر زیر خاک ماندند که 3 نفر از آن ها در همان لحظات اول شهید شدند. اما یکی از آن ها زنده بود.

صدای یا علی و یا مهدی گفتن او را می شنیدیم. 20 دقیقه همین روال ادامه داشت. اما کم کم صدای او قطع شد. قطع به یقین اکسیژن کم شده بود.

با تلاش بسیار توانستم حفره ای ایجاد کنم. با سر رفتم داخل و با چراغ قوه نگاه کردم.

دو جفت پوتین دیدم که نشان می داد دو نفر آن جا هستند. به آن ها دست زدم. یکی از آن ها پای خود را تکان داد.

به کمک رزمنده ای که آن جا بود، خاک و آهن را کنار زدیم. بعد از نیم ساعت توانستم به دست او برسم.

به خاطر این که بتوانم به او روحیه بدهم و بگویم که ما برای کمک به او اینجا هستیم، دستش را گرفتم. او که دست مرا را حس کرد، محکم دستم را فشرد.

اگر چه با هم حرف نمی زدیم و همدیگر را نمی دیدیم. اما خیلی خوب توانستیم پیام مان را به یکدیگر برسانیم. من می گفتم که ما اینجاییم و او می گفت که منتظرتان هستم.

45 دقیقه دیگر نیز گذشت. حالا به صورت قیفی، از بالا به پایین زمین را می کندیم.

دستم به صورتی برخورد کرد. سرد بود. اول فکر کردم که او مرده است. خیلی ناراحت شدم. اما بعد که کمی فکر کردم دیدم فاصله صورت با دستی که گرفته بودم منطقی نیست.

فهمیدم که حتما صورت دوستش را که شهید شده بود لمس می کنم.

بالاخره توانستیم صورت او را هم پیدا کنیم. دهانش پر ازگِل شده بود و در حفره بینی اش نیز خاک رفته بود.

در همان حالت، اول راه تنفسش را با دست باز کردم و خاک و گل را بینی و دهانش بیرون آوردم. هنوز پاهایش زیر آوار مانده بود.

با تلاش بیشتر نهایتا او را بیرون کشیدیم. همه این ها در شرایطی بود که هر لحظه امکان داشت خودمان توسط نیروهای عراقی مورد حمله قرار بگیریم. اما ماجرا این جا ختم نشد.

علی رغم خطری که برای ما داشت، با اصرار رزمنده ای که همراهم بود، پیکر شهدا را هم بیرون کشیدیم تا به خانواده هایشان تحویل داده شوند.  

حالا با فکر کردن به آن روز احساس خوبی پیدا می کنم.

اگرچه جنگ جایی است که انسان ها می کشند و کشته می شوند، اما گاهی هم می توان به دیگران زندگی بخشید.»



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How long does Achilles tendonitis last for?
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:30 ق.ظ
Hello, i feel that i saw you visited my website so i got here to go back the desire?.I'm trying to find issues to enhance my site!I suppose its adequate to make use of
some of your ideas!!
courageousvisit64.snack.ws
شنبه 14 مرداد 1396 12:22 ب.ظ
A fascinating discussion is worth comment. I think that
you need to publish more on this issue, it might not be a taboo subject but generally people do
not talk about these topics. To the next! All the best!!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 01:57 ب.ظ
Hi! I just wanted to ask if you ever have any issues with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing several weeks of
hard work due to no data backup. Do you have any methods to protect against hackers?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر