تبلیغات
ایران ایده آل - حکایت زندگی با یک پا در جبهه
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمنان بستیزد؟

حکایت زندگی با یک پا در جبهه

نویسنده :م. پورزکی
تاریخ:یکشنبه 25 فروردین 1392-01:12 ب.ظ


گفت و گو با جانباز 70 درصد؛ حاج داوود عامری (قسمت یک)

دوشنبه 19 فروردین 


حاج داوود عامری، عکاس و کوهنوردی است که خبرهای مربوط به کسب جوایز بین المللی وی، بارها رسانه ای شده است؛ اما این بار از این جانباز 70 درصدی دعوت می کنیم که تنها از روزهای جنگ بگوید.

شناسنامه او روایت می کند که سی ام خرداد سال 42 به دنیا آمده است؛ اما خود، ششم بهمن سال 65 را تولد حقیقی داوود عامری می داند.

روزی که یک پای را داد، تا جدیت خود را در عهدی که بسته بود، به خدا ثابت کند. می خواست تا آخرین روز جنگ، در جبهه بماند و چنین کرد.

وی در گفت و گوی اختصاصی با «بسیج پرس» از خاطرات پای نداشته اش در دوران دفاع مقدس می گوید:

قطع شدن پا مانع جبهه رفتنم نشد

ساعت 10 و نیم صبح ششم بهمن سال 65 و در ادامه عملیات کربلای 5 بود که 14 ترکش به من اصابت کرد.

یکی از آن ها در همان لحظه اول، پایم را از تن جدا کرد. بی هوش شده بودم. در همان حالت بی هوشی یک بار به حالت نیمه هوشیار در آمدم و به حالت تار دیدم که دو نفر ناشناس مرا با خود می برند.  

2 ماه در بیمارستان استراحت مطلق بودم و به مرور حالم بهتر می شد. بعد از آن خانواده اصرار کردند که شغلی پیدا و بعد ازدواج کنم. اما من دلم رضا نبود.


پدر، برادرها، عمو و پسر عموهایم همگی به جبهه رفته و شهید و مفقود و مجروح شده بودند. بنابراین من هم با جبهه مانوس بودم.

قبل تر ها پدرم را راضی کرده بودم که به جبهه نرود.

به نظر من، پدر باید می ماند تا سایه اش بر سر خانواده باشد. اعتقادم این بود که اگر پدرم شهید شود، خانواده دچار مشکل بزرگی می شود؛اما اگر من شهید می شدم اتفاق خاصی نمی افتاد.

این بود که به پدرم گفتم دیگر به جبهه نرود. همان موقع، یعنی قبل از جانبازی ام با خودم عهد بستم که تا آخرین روز جنگ در جبهه حضور داشته باشم و البته این موضوع را با کسی عنوان نکردم.  

این شد که بعد از این که از بیمارستان مرخص شدم، با برادر 13 ساله ام که دوست داشت به جبهه بیاید، راهی آن جا شدم.

آن زمان خودم 23 ساله بودم. باید می رفتم تا از کشورم دفاع کنم. جنگ جای جوان تر ها بود. ما قدرت بیشتری برای زندگی در آن شرایط داشتیم. نباید می گذاشتیم که بزرگتر ها به جبهه بروند.

عصای دستم آتش گرفت

قبل از عملیات مرصاد، دشمن به ما حمله کرد. دیر به عقب نشینی اقدام کردیم.

من و رانندگان دو خودروی تجهیزات نظامی، آخرین نفراتی بودیم که می خواستیم از آن جا برویم.

دشمن تیراندازی می کرد. من در حالی که پای مصنوعی داشتم، سوار بر موتور شدم و راه افتادم. آن قدر سرعتم زیاد بود که به تپه ای برخورد کردم. موتور به هوا پرتاب شد و من روی زمین افتادم.

پای مصنوعی ام کنده شد. نگاه کردم دیدم شکسته است و پایم نیز دچار خون ریزی شده بود. چاره ای نبود. دوباره  آن را جا انداختم.

فردای همان روز، باز هم مورد حمله عراقی ها قرار گرفتیم. موتور من که در واقع همان عصای دستم بود، در این واقعه آتش گرفت.

از سه طرف در محاصره عراقی ها در آمدیم. دیگر نمی دانستم چطور باید راه بروم. عصای دستی ای هم داشتم که موقع عقب نشینی دست عراقی ها افتاده بود.

همه فرار کرده بودند و من تنها مانده بودم. تنها امید، خودرو های تجهیزات بودند. این خودرو ها هم پر بود و جایی برای سوار کردن نفرات نداشتند.

چاره ای نبود! خودم را به شیب تند جاده ای رساندم. منتظر شدم. یکی از خودرو ها با سرعت داشت از آن جا می گذشت. وقتی به شیب رسید، پریدم و خودرو را گرفتم. سربازی که آن جا بود، کمک کرد که سوار شوم و به این ترتیب آن جا را ترک کردم. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Why is my Achilles tendon burning?
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:34 ب.ظ
Quality posts is the crucial to be a focus for the viewers to visit
the web site, that's what this website is
providing.
jacquelinankrum.weebly.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:08 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping maybe you
would have some experience with something like this.

Please let me know if you run into anything. I truly enjoy reading your
blog and I look forward to your new updates.
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:48 ب.ظ
These are really enormous ideas in concerning blogging.
You have touched some good points here. Any way
keep up wrinting.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر