تبلیغات
ایران ایده آل - ثانیه‌ثانیه در انتظار آزادی
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمنان بستیزد؟

ثانیه‌ثانیه در انتظار آزادی

نویسنده :م. پورزکی
تاریخ:پنجشنبه 4 تیر 1394-05:10 ب.ظ

گفت و گو با آزاده «بیژن كیانی»

ثانیه‌ثانیه در انتظار آزادی

باز هم یك سال فراموشی و یك روز احوالپرسی از آزادگان؛ آنهایی كه سال‌ها دور از وطن، زیر شكنجه‌های غیرانسانی عراقی‌ها، زندگی می‌كردند. نه یك روز، نه دو روز، بلكهشش، هشت یا ده سال؛ ده سال زندگی با حق استفاده از چند قدم جا، نشستن روی زمین‌های داغ تابستان یا سرد زمستان و شكنجه‌های روحی، جسمی و بلندگوهایی كه تخصصشان شكنجه بود و دیگر هیچ و در كنار این‌ها، تئاتر‌ها و سفره‌های وحدتی كه دور از چشم عراقی‌ها برگزار می‌شد و امروز فرصتی است كه رسانه‌ها به آزادگان می‌دهند و آزادگان به رسانه‌ها تا به یاری هم، شنیده نشده‌ها را به گوش عالمیان برسانند و بگویند كه چه طور مردان و زنانی درس عشق پس دادند و رسم عاشقی را بیاموزند به آنها كه دل را به خدا، دین و میهن سپرده‌اند.

 بیست‌وهفتم مرداد ماه سال90،‌ 21سال از بازگشت بیژن كیانی و همخانه‌های دیروزش به وطن می‌گذرد.

او كه هشت سال از عمر خود را میهمان میهمان‌نوازان بی‌مهر عراقی بوده، امروز از روزهای تلخ و شیرین گذشته یاد می‌كند. از روز آخر می‌گوید. از لحظه‌ای كه پای بر خاك وطن گذاشت؛ خاكی كه هشت سال شكنجه شد به جرم حفاظت از آن.

متن زیر روایتی است از واپسین روز انتظار آزادی:

«آزادی ما فراز و فرود زیادی داشت. چندین بار گفتند شما به‌ زودی آزاد می‌شوید؛ اما بعد اجرا نشد. پس از پذیرش قطعنامه عراقی‌ها گفتند حداكثر یك ماه دیگر آنجا هستیم، ولی پس از دو سال طول كشید تا آزاد شدیم و به‌خاطر همین، دیگر امیدی به آزادی نداشتیم. خبر حمله عراق به كویت كه رسید به تحلیل خبر پرداختیم. تحلیل ما این بود كه با آغاز شدن جنگ این دو كشور دوباره آزادی ما فراموش خواهد شد.

پیش بینی خود من این بود كه ایران و عراق و مجامع بین‌المللی دو سال دیگر به یاد آزاد‌سازی ما می افتند؛ اما بر پایه آیه شریفه‌ای كه می‌فرماید «دست‌ه‏ایی از شما بودند آن را شرى براى خود تصور می‌كردند، بلكه براى شما در آن مصلحتى بوده است» همین مسأله باعث تسریع در آزادی ما شد، چرا كه عراق در شرایطی قرار گرفت كه باید خیالش از طرف ایران راحت می‌شد.

بنابراین، صدام نامه‌ای به آقای رفسنجانی رئیس‌جمهور وقت می‌نویسد و می‌گوید كه شما به هرآنچه در بیانیه الجزایر نوشته شده بود (و صدام پاره كرده بود و جنگ بر اساس آن شروع شده بود،) رسیدید. بعد در همین نامه نوشت كه برای اثبات حسن نیتش نخستین گروه اسرای ایرانی را یك جانبه آزاد می‌كند.

روز 24 مرداد 69 این مسأله را اعلام و 25‌ام نخستین گروه را آزاد كرد؛ اما 24‌ام تا 25‌ام در اردوگاه ما چه‌ها كه نگذشت! اسرایی كه دو سال از پذیرش قطعنامه گذشته از این نامه خوشحال شده، ولی هنوز باور نكرده بودند كه قرار است آزاد شوند. آن روز، تلویزیون عراق نیم ساعت اطلاعیه پخش می‌كرد كه به‌ زودی یك خبر خیلی مهم را به آگاهی ملت می‌رساند. هیچ كس حتی خود عراقی‌ها هم نمی‌دانستند كه موضوع چیست.

وقتی اعلام شد كه فردا نخستین گروه اسرای ایرانی را آزاد می‌كنند، همه اردوگاهی كه نیم ساعت پیش كاملا ساكت بود، غوغا شد و همه خوشحال شدند. هرچند هنوز باور نمی‌كردیم، بازار گرفتن تلفن و آدرس داغ شد. روز بعد نخستین گروه دوستان ما را از اردوگاه، بردند. معمولا عراقی‌ها اجازه نمی‌دادند كه پس از ساعت  4 بیرون باشیم و در را به روی ما قفل می‌كردند و ما سال‌ها نمی‌توانستیم شب را ببینیم.

آن شب برای نخستین بار اجازه دادند كه ما تا ساعت 8 ـ 7 در حیاط باشیم. این نخستین تجربه من پس از هشت سال یا برای بعضی‌ها پس از ده سال بود که راحت توانستیم فضای شب را احساس كنیم. خیلی‌ها با حضور قلب خاصی نماز خواندند. شب سختی بود چرا كه باید از بهترین دوستانمان كه تمام این سال‌ها با هم بودیم، جدا می‌شدیم. بعد از ظهر فردا رسید و آن زمانی بود كه می‌خواستند ما را سوار اتوبوس‌ها كنند. آن موقع بود كه متوجه آثار ناراحتی در چهره خود عراقی‌ها شدیم.

برخی از آنها خیلی شرمنده بودند. بعضی‌ها هم پی به ماهیت واقعی رزمندگان ایرانی برده بودند و از سرزندگی و مقاومت این رزمندگان و این‌كه ده سال خم به ابرو نیاورده‌اند، درس گرفته بودند. استقامت ما برایشان گران تمام شده بود. شنیده‌ام در بعضی از اردوگاه‌های دیگر حتی بعضی از عراقی‌ها گریه كردند. به هر حال، ما از اردوگاه جدا شدیم و این‌ بار دیگر خبری از دستبند و چشم بند نبود. وقتی برمی‌گشتیم و به اردوگاه نگاه می‌كردیم، باور نمی‌كردیم كه چنین زمانی را درون این اردوگاه زندگی می‌كردیم؛ اردوگاهی شبیه قلعه‌های مخوف داستان‌های كودكی.

صبح به مرز بغداد رسیدیم و دوباره سوار اتوبوس‌های عراقی شدیم و حركت كردیم به طرف مرز خسروی. روی نقطه صفر مرزی رسیدیم. سیم خارداری دو كشور را از هم جدا كرده بود. این طرف خاك عراق و سوی دیگرش خاك ایران. خاك ایران مثل آهنربا ما را جذب می‌كرد. احساس می‌كردیم غبار و هوای آن طرف سیم خار‌دار فرق می‌كند. چهار ساعتی طول كشید تا نخستین گروه از اسرای عراقی به مرز برسند تا با دومین گروه از اسرای ایرانی كه ما باشیم، تبادل شوند و این زمان برای ما بسیار سخت گذشت.

هنوز گمان می‌كردیم كه دوباره ممكن است به اردوگاه برگردیم. وقتی كاروان اسرای عراقی رسیدند و ما را به ایرانی‌ها تحویل دادند، حس عجیبی داشتیم. محو چهره‌های راننده‌ها و سرباز‌های ایرانی شدیم. در اتوبوس‌ها كه نشستیم، هنوز نگران بودیم و حس می‌كردیم دستی از پشت می‌آید تا پیراهن ما را بكشد و به عقب برگرداند. من چنین حسی را در وجود دوستانم حس می‌كردم. به هر حال اتوبوس‌ها جلو می‌رفت و مدام جمعیت استقبال‌كننده بیشتر می‌شد. سخت‌ترین لحظه برای ما لحظه‌ای بود كه دیگر به مقصد رسیده بودیم و باید از همراهانمان جدا می‌شدیم. به هم آدرس و تلفن می‌دادیم و می‌دانستیم كه ممكن است مدت‌ها یكدیگر را نبینیم.

در آرزوی دیدار شب

بیژن كیانی سه، چهار سالی را با مرحوم ابوترابی هم اردوگاه بوده و امروز به احترام ماه رمضان، خاطرات رمضان‌هایی را كه با او داشته زنده می‌كند: زمانی كه مرحوم ابوترابی به اردوگاه ما آمد شور و نشاط خاصی حكمفرما شد. ایشان تلاش می‌كردند تا روحیه غم زده را از من دور كنند. حالا كه ماه رمضان است، چند خاطره از آن روزها برایتان می‌گویم. ماه رمضان كه می‌شد، ما باید غذایمان را از شب نگاه می‌داشتیم برای سحر و به همین علت، ممكن بود غذاها فاسد شود.

مرحوم ابوترابی، عراقی‌ها را مجاب كرد كه از همان سهم غذای خودمان، سحری غذا بدهند. شب بود و امکان داشت، اسرا فرار كنند و نمی‌گذاشتند همه بیرون بروند. برای همین اجازه دادند كه چند نفری بروند و سهم همه بچه‌ها را بگیرند. از یك ساعت مانده به اذان می‌گفتند كه از هر اتاق ده نفر بروند تا غذای همه را بگیرند. این كار علاوه بر این‌كه مشكل سحر نداشتن ما را تا اندازه‌ای حل می‌كرد، سود دیگری هم داشت.

پس از سال‌ها افراد معدودی موفق می‌شدند كه شب را ببینند. سال‌ها بود كه ما حق نداشتیم شب را ببینیم و فضای شب را فراموش كرده بودیم. برای همین هم دیدن شب برایمان آرزو شده بود. وقتی كه این ده نفر به صف حركت می‌كردند، به جای این‌كه جلوی پایشان را نگاه كنند، بالا را نگاه می‌كردند.

در نتیجه، مدام سرها یا پاهایشان به هم می‌خورد و این رفتارشان خیلی برای عراقی‌ها عجیب بود و آنها نمی‌توانستند درك كنند كه چرا اسرا چنین رفتاری می‌كنند. من خیلی تلاش می‌كردم كه یكی از آن ده نفر باشم. به همین خاطر، تلاش می‌كردم كمتر بخوابم تا بتوانم بیرون بروم و شب را ببینم؛ اما یك بار بیشتر بیرون رفتن نصیبم نشد و این یكی از خاطره‌انگیز‌ترین شب‌ها برای من در طول مدت اسارتم بود.

«حمام»، محل تمرین تئاتر

ماه رمضان سال 68، تئاتری را ما در اتاق اجرا می‌كردیم كه در آخر هر هفته، یعنی چهار هفته به صورت سریال اجرا می‌شد و بیشتر افراد را جذب كرده بود. در ماه رمضان همه به این نقش‌ها عادت كرده بودند و حتی در روز بازیگران را به نام نقششان صدا می‌كردند. چند نفر نگهبانی می‌دادند تا عراقی‌ها این نمایش‌ها را نبینند. در هفته بازیگران در حمام تمرین می‌كردند یا این‌كه پتو می‌كشیدند در گوشه اتاق تمرین می‌كردند و بچه‌ها در طول هفته اصرار می‌كردند كه زودتر قسمت بعدی را اجرا كنند.

آخر ماه رمضان، حس و حال بچه‌ها دیدنی شده بود. گریه می‌كردند كه چرا تئاتر تمام شده است. روز عید فطر از این بازیگران و دیگر افراد دست اندركار این تئاتر تجلیل شد. تئاتر ما آن قدرها هم ساده نبود. وقتی فكرش را می‌كنم، می‌بینم از خیلی از تئاتر‌های این دوره بهتر بود. عوامل پشت صحنه و تداركات و كارگردان داشتیم و افرادی بودیم كه لوازم مورد نیاز را از به دست می‌آوردند و پس از اجرا آنها را نابود می‌كردند. این تئاتر تأثیر خیلی خوبی بر روحیه بچه‌ها می‌گذاشت و اجازه می‌داد تا از حس و حال اسارت خارج شوند.

سفره وحدت برای افطار

ماه رمضان سال آخر آقای ابوترابی به بچه‌ها گفتند كه سهمیه‌ غذاهایشان را با هم یكی كنند و سفره وحدت برای افطار بیندازند. البته همیشه شب جمعه این كار را می‌كردیم، ولی آن سال همه روز‌های ماه رمضان را سفره وحدت انداختیم. تعدادی داوطلب می‌شدند كه تمام كارهای سفره را انجام دهند. ده،‌پانزده نفری همه كار‌ها را انجام می‌دادند. سفره گذاشتن، جمع كردن و تدارك مواد غذایی و شستن ظرف‌ها را بر عهده گرفته بودند.

آن ماه رمضان بسیار استثنایی شد. حس اتحاد و یگانگی و شوقی كه در افراد ایجاد شده بود، دیدنی بود. دو سال از جنگ گذشته و ما هنوز اسیر بودیم و بچه‌ها با این كارها نشاطشان را حفظ می‌كردند. ماه رمضان سال 62 كه نخستین ماه رمضان بود، بسیار سخت گذشت ولی ماه رمضان سال آخر با تئاتر و سفره وحدت، شرایط بسیار دلچسبی را ایجاد كرده بود.

سالروز بازگشت آزادگان كه می‌شود قلم‌ها به كار می‌افتد و می‌نویسند از رشادت‌های دلاورانی كه با ایستادگی و فداكاری از میهن خویش دفاع كردند، ولی امروز به فراموشی سپرده شده‌اند. یادش به خیر كه نمی‌توان گفت، ولی یاد باد روزگارانی كه مادران و همسرانشان در بی‌خبری از آنها بودند و یاد باد آن هنگام كه اسرای ایرانی داوطلب می‌شدند تا به جای هم اتاقی خود شكنجه شوند، چرا كه او را برای گروه مهم‌تر می‌دانستند. امروز همه آنها در كنار ما هستند و ما هرچند دیروزی را دلواپس آنها بودیم، امروز سالی یك بار آن هم به حكم وظیفه به آنها سر می‌زنیم.

منبع: ملت ما
گفت‌وگو از: مژده پورزكی كلویر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What do you do for Achilles tendonitis?
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:20 ب.ظ
I know this web site provides quality depending content and extra
information, is there any other site which offers such information in quality?
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:41 ق.ظ
continuously i used to read smaller articles which also clear their motive,
and that is also happening with this piece of writing which I am reading at
this time.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:13 ق.ظ
Hi all, here every one is sharing these kinds of experience,
therefore it's pleasant to read this weblog, and I used to visit this weblog all the time.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 08:32 ب.ظ
May I just say what a relief to uncover an individual who genuinely understands what they are discussing on the net.
You certainly realize how to bring an issue to light and make it
important. More people need to check this out and understand this side of your story.
I was surprised you're not more popular because you certainly have the gift.
سلام بر عشق
پنجشنبه 4 تیر 1394 07:35 ب.ظ
همیشه اول شدن نشانه قهرمانی نیست ، رکورد خودت را بشکنی قهرمان شده ای ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
free
پنجشنبه 4 تیر 1394 05:48 ب.ظ
سلام وب زیبایی دارید اگه میخواهید از معجره تبادل لینک استفاده کنید و وب خودتان رو از لحاظ امار بالا ببرید بهتره از سیستم تبادل لینک ما استفاده کنید منتظرت هستیم با تشکر
http://free-link.ir
free
پنجشنبه 4 تیر 1394 05:48 ب.ظ
سلام وب زیبایی دارید اگه میخواهید از معجره تبادل لینک استفاده کنید و وب خودتان رو از لحاظ امار بالا ببرید بهتره از سیستم تبادل لینک ما استفاده کنید منتظرت هستیم با تشکر
http://free-link.ir
سلام بر عشق
پنجشنبه 4 تیر 1394 05:48 ب.ظ
برای رسیدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاری اول اراده ات را در کوله ات بگذار ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
یک سبد پر از گل
پنجشنبه 4 تیر 1394 05:41 ب.ظ
برای رسیدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاری اول اراده ات را در کوله ات بگذار ...

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر